آتلیه
دیروز روز اینجوری شروع کردیم ناهار خونه عزیز جونی (مامان بابایی ) و بعدازظهر عمه مونا زحمت کشیده بود وقت آتلیه گرفته بود بعد ناهار از مونا خواستم با هم بریم برای آنیتا یه سارافون بگیریم و بنده خدا اومد یه لباس خوشگل ،مامانی و یکی هم عمه برای تولد آنیتا گرفت چون نرسیده بود کادو بخره بعدم رفتیم سالن عمه تا یه خورده عمه به مامان برسه و ورم صورتش رو بپوشونه الان تو 37 هفته هستمو حسابی برای خودم مامان شدم دیگه باز زحمت ما گردن مونا بود با ما به آتلیه اومد و آنیتا رو گرفت ما عکس انداختیم اونجا برای اینکه آنیتا نگاه کنه کلی ادم دست میزدن شکلک درمی اوردن دلگیر میشدم اما از ته دل راضی بودم که اوردمش ...


