آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

آتلیه

دیروز روز اینجوری شروع کردیم ناهار خونه عزیز جونی (مامان بابایی ) و بعدازظهر عمه مونا زحمت کشیده بود وقت آتلیه گرفته بود بعد ناهار از مونا خواستم با هم بریم برای آنیتا یه سارافون بگیریم و بنده خدا اومد یه لباس خوشگل ،مامانی و یکی هم عمه برای تولد آنیتا گرفت چون نرسیده بود کادو بخره بعدم رفتیم سالن عمه تا یه خورده عمه به مامان برسه و ورم صورتش رو بپوشونه الان تو 37 هفته هستمو حسابی برای خودم مامان شدم دیگه باز زحمت ما گردن مونا بود با ما به آتلیه اومد و آنیتا رو گرفت ما عکس انداختیم اونجا برای اینکه آنیتا نگاه کنه کلی ادم دست میزدن شکلک درمی اوردن دلگیر میشدم اما از ته دل راضی بودم که اوردمش ...
9 مرداد 1393

افطاری اداره بابا شهرام

دیشب افطاری اداره بابا دعوت بودیم به سختی آماده شدم دوست نداشتم برم چون خیلی داغون بودم حال بلند شدن از روی زمین رو نداشتم بخاطر شهرام به سختی از زمین کنده شدم خواهرشوهرم هم قرار بود بیان خونمون که ازشون خواستیم بیان افطاری و با  هم رفتیم دیشب همه بچه ها بازی میکردن دایی چپول هم دعوت کرده بودن تو چشمای شهرام میخوندم چقدر دوست داشت آنیتا راه بره و بره بازی کنه اما ..... خوشحال بودم بخاطر اینکه شهرام با غرور آنیتا رو بغل کرده بود و همه همکاراش هم آنیتا رو ناز میکردن و باهاش حرف میزدن خوشحال بودم وقتی شهرام احساس سرشکستگی نمیکرد حس خوبی بود آنیتا رو بغل کردم ...
5 مرداد 1393

دلتنگ روزهای نیامده

دخترکم برگ گلم کاش بدونی مادر چقدر دلتنگ توست از الان حتی برای یک شبی که تو بیمارستان برای سزارین میروم دلتنگ بغل کردنت هست میفهمی از الان برای روزهایی که نیامده غصه ام شده چطور با بخیه ها تورو درآغوش بگیرم دخترکم میدونی مادر خسته است از ناامیدی بابا شهرام از چهره مایوسش از غم نبودنش از اینکه اصلا کمکم نمیکند و توقع کوچکترین حرفی هم ندارد این روزها بیشتر حس میکتم پشتم خالی است وقتی دست به زانو هایم میزنم تا بلند شوم فقط خدا کمکم میکند اینکه هنوزسرپا مانده ام خدا ست چه چیزی غیر از این میتواند باشد   من هم ناراحتم از اینکه تش...
5 مرداد 1393

شب های قدر هم گذشت ...

ا ین روزهای اخر بارداری هم داره طی میشه (امروز وارد 36 هفته شدم ) اما سخت با دردهایی که گهگاهی به سراغم میان با سنگینی با نخوابیدن های شبانه امروز رفتم بیمارستان چمران و برای سزارین با دکتر شهاب الدینی صحبت کردم گویا دکتر خیلی خوبی هست و تو بیمارستان های عرفان و لاله هم هست یه خورده خیالم راحت شد گفت برای 21 مرداد آماده سزارین باشم توی راه باخودم فکر میکردم که من تمام مشکلات رو دارم تحمل  میکنم تا حال آنیتا خوب بشه حال شهرام خوب بشه سخته دست تنها بودن و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات سخته من خیلی وقته به شهرام هم تکیه نمیکنم چرا که شدیدا شکننده شده و بیشت...
1 مرداد 1393

من و بیمارستان

شنبه هفته پیش از صبح درد داشتم باخودم فکر میکردم درده دیگه تو این ماه های اخر باید زیاد پیش بیاد اما عصر شنبه دیگه طاقت نداشتم از اداره تا محل کار شهرام رو رانندگی هم کردم اومدم دنبال شهرام از شدت درد نمیتونستم از ماشین پیاده شم به سختی جاب جا شدم و شهرام نشست پشت رول از پاسداران تا بیمارستان چمران راهی نبود اما اینگار همه ماشین ها اون روز عجله داشتن با ولیچر منو بردن اطاق زایمان اونجا هم نوارقلب و معاینه دکتر و ماما با هم پچ پچی کردن با خودم گفتم من که خوب میشم فقط یکم درد دارم دیگه دیدم دکتر گفت انقباض هات خیلی منظمه و سر بچه کاملا پشت سرویسکس هست تعجب کردم ...
22 تير 1393

حس قشنگ

قشنگ ترین حس اینه که بغلت کنم باتمام وجودم به خودم بچسبونمت ببوسمت نازت کنم و تو فقط تو بغلم اروم باشی و لبخند بزنی و مستقیم تو چشمام نگاه کنی قشنگ ترین حس اینه وقتی به بچه ات نگاه میکنی خوابه احساس کنی چقدر بزرگ شده و دلت آروم بشه قشنگ ترین حس اینه که وقتی تو آشپزخونه در حال آشپزی هستی در دونه ات بیاد بگه مامان ! من گشنمه کی غذا آماده میشه و................. چقدر حس های قشنگ برای مامانایی که بچه هاشون سالمن هست و برای ما نیست درسته من باردارم اما دوست دارم تمام این حس هارو اول با آنیتا تجربه میکردم. خدا در همین نزدیکی است اما چگونه نگاهمان میکند را متوجه نم...
11 تير 1393

دوستان گلم

دوستان گلم که برام کامنت گذاشتید همه رو خوندم ولی اصلا حالم خوب نیست نمیتونم جواب بدم یه خورده به قول معتادا خودمو بسازم برمیگردم برام دعا کنید خستم. در مورد دوست خوبی که نظر خصوصی گذاشته بود حاضرم شماره همراهم رو بدم باهم صحبت کنیم ولی سر زدن به وبلاگ رو نمیتونم میدونی چرا چون اینقدر خودم زجر میکشم که اگه دردهای تورو هم بخونم دیونه میشم اصلا طاقتش رو ندارم باور کن راست میگم و از اعماق وجودم گفتم ...
8 تير 1393